روزنوشت های یک پزشک طرحی

امروز رفتم شبکه برای خداحافظی دیگه فردا اخرین روز کاریمه و چون مرخصی داشتم باقی مونده طرحمو میرم مرخصی ...راستش دلم تنگ میشه

همین الان که تو درمانگاه نشستم و نیم ساعت دیگه شیفتم تموم میشه با همه وجود دلم تنگه حتی نمیدونم تنگه چی فقط میدونم دلم تنگه و حالم خوب نیس...

یه اقای دکتری بود تو یکی از درمانگاه های روستایی چندباری تو شبکه دیده بودمش همش بهم میگفت تو چقدر انرژی داری اصلا خسته نمیشیا...حالا این ادم چندماهی از اینجا رفت و حالا باز برگشته و تو درمانگاه شبانه روزی کار میکنه و من دیشب اونجا شیفت داشتم تا منو دید گفت تو چرا اینقد خسته ای !؟درصورتیکه من اصلا از نظر جسمی خسته نبودما و حتی تمام مدت لبخند داشتم.بعد باز گفت اصلا توقع نداشتم اینجوری ببینمت توی بیش فعال چرا اینجوری شدی بعد رو کرد به رانندمون گفت چیکارش کردین چرا اینجوری شده...منم خندیدم گفتم دکتر پیر شدم گفت توقع نداشتم اصلا اینجوری ببینمت...نگفتم دکتر من از درون داغون شدم که دارم هرروز میمیرم حتی صبح امروز که کشیکو بهش تحویل دادم باز گفت تو چرا اینقد خسته ای!

قبلا میگفتن طرف چشاش نمیخنده برام قابل درک نبود الان من هرقدر جون بکنم و لبخند بزنم بازم چشام تو عکسا بی فروغه و وقتی عکسای الان رو با چندماه پیش مقایسه میکنم واضحا میبینم دیگه چشام نمیخنده دیگه پر از ذوق و هیجان نیس ...من حس میکنم به ته خط رسیدم...

تو بدترین شرایط ممکن هستم بزرگترین اشتباه زندگیمو مرتکب شدم و دارم زجر میکشم...

اینم یه شکست دیگه ...باورتون میشه دلم گریه میخواد ولی مدتهاست حتی اشکی ندارم برای ریختن...دوسش نداشتم ولی حس شکست خورده ها رو دارم ...اینم میگذره تموم شدن یه رابطه یک هفته ای داره منو خفه میکنه...

1 2 3 4 5 ... 93 >>