روزنوشت های یک پزشک طرحی

کشیک بخشم دارم کارای مریضا رو انجام میدم بماند صبح با سرپرستار بخش بحث داشتم بس که غیرمنطقی صحبت میکنه ...دارم اردر میذارم برای مریضی که بدحاله تازه کارم تموم شده که یه مریض اعزامی میاد از اون یکی بیمارستان .برگه اعزامشو نگاه میکنم مهر تو رو میبینم و زیر لب میگم پس اونجا کشیکی .یهو دلم تنگ میشه برای تو که مطمئنا اصلا یه لحظه هم بهم فکر نمیکنی و داری خودتو با کشیکای پشت سرهم خفه میکنی!

به دست خطت نیگا میکنم و شرح حالتو میخونم چه بدخطی ولی در عین حال خوانا!

استرس بدی همه وجودمو گرفته دلیلش تو نیستی دلیلش اون چبزی هستش که بخاطرش منتظر معجزه هستم!

با خودم فکر میکنم دقیقا یه سال پیش بود که اینقدر درگیر بخش زنان بودمو اورژانس نمیرفتم که کلا تو رو یادم رفته بود و یه روز که جلو بیمارستان دیدمت حس روز اول برام زنده شد منی که یادم رفته بود تویی هم وجود داره !

منی که تو اورژانس با دیدنت نفسام به شماره می افتاد و ضربان قلبم اوج میگرفت و نمی تونستم تمرکز کنم و همه حواسم میرفت به اتاقت که داشتی مریض میدیدی که کی از اون اتاق لعنتی میای بیرون که باز ببینمت ولی الان اینجوری نیستم الان با اینکه دلم تنگه ولی ندیدنتو ترجیح میدم و دیگه با دیدنت اونهمه بی قرار نمیشم و خودمو میزنم به اون راه که حتی سلام نمیکنم !دلم برات تنگ شده ولی نه برای توی فعلی برای توی یه سال قبل که به نظرم خیلی باشعور بودی و جنتلمن!

بیخیال همه اینا این نیز بگذرد...


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.