X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

روزنوشت های یک پزشک طرحی

ساعت2ظهر اینترن قلبو تو پاویون میبینم میگه یه مریض داریم که مشاوره انتقال به سرویس داخلی دادیم میگم اوکی میرم اورژانس مریضو میبینم .تو راه اورژانسم که از بیمارستان بهم زنگ میزنن میگن مریض داری میگم دارم میام رسیدن به اورژانس همانا و 4تا مریض همزمان همانا...مشغول دیدن مریضا میشم براشون اردر میذارم زنگ میزنم به اتند و مریضا رو معرفی میکنم و میگم چیا براشون گذاشتم میگه خوبه خودمم عصر میام ...یکی از مریضا یه دفعه کاهش سطح هوشیاری و افت سچوریشن پیدا میکنه همراهیش بهش مواد داده عصبانی میشم میرم چیزای لازمو براش اردر میکنم و باز میرم بالای سرش مریض دیگه هم تخت کناریش بدحاله دیسترس تنفسی و درد پلورتیک قعسه سینه هر کلر براش میکنم انگار نه انگار .مریضه کاهش سطح هوشیاری وضعیت خوبی نداره وی بی جی ازش میگیرم و تو دلم میگم واویلا با این کربن دی اکسید بالا زنگ میزنم به استاد هر دو تامریض رو میگم میگه این خانم مسن رو به بیهوشی بگد احتمالا انتوبه شه فوری زنگ میزنم به دکتر خ میگه مریض رو انتوبه کنین به طب اورژانس میگم زیربار نمیره میگه نیاز نداره درصورتی که واقعا به نظرم نیاز داره درگیرم با این دوتا که هز ای سی یو زنگ میزنن که مریضی که تازه فرستادیم اونجا ارست کرده میدوم سمت ای سی یو و احیای مریض خوشبختانه برمیگرده هنوز ای سی یو هستم ازهمونجا به استاد زنگ میزنم و میگم هم وضعیت این مریضو وهم حرفای متخصص طب رو میگه مریض باید انتوبه شه به بیهوشی مجددا بگو زنگ میزنم و دکتر میگه از نظر منم مریض باید انتوبه شه و خودم تکنیسین میفرستم همین که قطع میکنم اینترن طب بهم زنگ میزنه میگه متخصص طب میگه مریض بدحالتو چرا ول کردی تو اورژانس عصبانی میشم میگم خودم حواسم هست ولی اینجا مریضم ارست کرده.برمیگردم اورزانس واقعا به طب چه ربطی داره من که اینترنش نیستم!مریضمو دارن تکنیسین بیهوشی انتوبه میکنه منم برگه مشاورشو مینویسم و مریض میره ای سی یو ساعت8شبه در همین حین استاد میاد و مریضا رو راند میکنیم دو تا که میرن بخش اون اقاهه هنوز درد داره و به هیچی جواب نمیده میگه دردش بهتر سد بفرستش سونو و گرافی و بعد میره تا11شب درگیرم تل دردش ارومتر میشه میفرستمش رادیولوژی .سونو نرماله و عکس گرافی و نتیجه سونو رو برای استاد تلگرام میکنم .این وسط چندتا مریض دیگه هم میبینم و12میرم پاویون .ساعت2زنگ زدن بیا که مریض درد داره و باز من میرم اورژانس و باز اردرد و مریض جدید تا3.صبح6میرم اورژانس و 3تا مریض جدید تا7مریصا رو دیدم و اردر گذاشتم 7ونیم به استاد مریضا رو اطلاع میدم ...پرستارا میگن خوب خوابیدیا چشات پف کرده میخندم و به مسخره میگم اره!دکتر کشیکه تازه اومده با دیدن اونهمه اخمش خستگیم بیشتر میشه سرما خورده و معلومه اعصاب نداره تو دلم میگم ف..ا...ک یو برو به جهنم.ساعت8شده و کشبکم تموم!و پیش به سوی خوابگاه و کلی ذوق که امروز جمعه ست و نیازی نیست تا ظهر بیمارستان باشم...

واقعا تو لیاقت نداری متاسفانه خودم خیلی بزرگت کردم بیخیال اینم این چندماه..

نظرات (2)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سلام
عجب روزی!
دوشنبه 6 دی 1395 ساعت 01:17
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام واقعا!
چه وضعیت کاری سختی
واقعا عجیب بود برام
تا حدودی با مشغله های مختلف پزشکی آشنا هستم اما فکر نمی کردم حتی واسه یه دانشجوی پزشکی ( حالا هر چند شما دیگه آخراته و همون پزشک محسوب میشی) هم اینقدر اعصاب خوردی و مشغله زیاد باشه

تنها چیزی که به ذهنم میرسه بعد این روز کاری سخت بهتون بگم «خسته نباشید»ـه بعلاوه آرزوی موفقیت
جمعه 3 دی 1395 ساعت 11:17
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مرسی دوست عزیز