X
تبلیغات
رایتل

روزنوشت های یک پزشک طرحی

نمیدونم چرا اعصابم خرده ...راستش بحث سر جشن واقعا اعصابمو بهم ریخته کلا بچه های ما نمیتونن باهم کنار بیان...

یه دلشوره بد هم دارم...خانوادم نمیان جشنم چون با تموم شدن بخشام باید بیان چون من نمیتونم اینهمه وسیله رو ببرم تنهایی...

دیگه اینکه خیلی اوضاع مسخره ای دارم دقیقا شدم مثل وقتایی که هیچی راضیم نمیکنه و حس بدی دارم...

پایان نامم رو هواست و استاد راهنمایی که میگه دارم میخونم ولی باز خبری نمیشه ازش...

زهرایی که رو اعصابه و خیلی غیر منطقی طلبکاره بخدا...

اه بسه...

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.