X
تبلیغات
زولا

روزنوشت های یک پزشک طرحی

وقتی مطمئنم تو اون اورژانس نیستی با خیال راحت میرم و چشام دورتادور اورژانس نمیچرخه و استرسی ندارم لبخند میزنم وبا پرستارا و بقیه اینترنای شب زنده داری که مریض دارن میگیم و میخندیم و غر میزنیم و گاهی غیبت پرستارایی که اذیت میکنن و اتندایی که جواب تلفن نمیدن وتو میمونی با مریض بدحالی که گاهی علیرغم همه تلاشت باز حالش خوب نمیشه...اره وقتی تو نیستی من یه اینترنم با همه دغدغه های یه اینترن داخلی که سچوریشن مریضم افت کرد که یه مریض کراتینینش چرا رفت بالا که وای مریض دیگم هموگلوبینش هی داره افت میکنه که مریضم ایست قلبی تنفسی کرد که چرا برنگشت اره وقتی تو نباشی زندگی تو بیمارستان اینجوری میگذره با همین دغدغه های همیشگی ولی وقتی تو باشی استرس دارم اره استرس...وقتی هستی دوست دارم ببینمت و از طرفی نگاهمو میدزدم که باهات چشم تو چشم نشم که بیشتر از این پی نبری به همه احساسات متناقضم...اخرین باری که دیدمت اومده بودم اتاقت مریضمو وزن کنم که چشمم افتاد به یه عینک گوشه میز برش داشتم گفتم اااا عینک کدوم مریض جا مونده گفتی نمیدونم من که تازه اومدم میگم اوم مثل عینک پیرزناست!تو میگی دخترونه ست ومن میزنم به چشمم و میگم وااااای چقدرم ضعیفه چشاش من فقط تار میبینم و از پشت عینک بهت نیگا میکنم و تنها یه تصویر محو ازت میبینم و بدون هیچ جزئیاتی از صورتت ...عینکو میذارم سرجاش مریضو وزن میکنم ومیرم که انسولین مریضمو براش اردر کنم و با خودم فکر میکنم یه روزی میرسه که تصویری که ازت تو ذهنمه یه تصویر محوه از همه لحظاتم تو این اورژانس...

واقعا فکر نکنم تو این چند وقت باقی مونده ببینمت چون کشیکای این بیمارستانو پزشکای جدید کاور میکنن و تو همش اون بیمارستانی ...اینجوری بهتره....ندیدنت و نبودنت...

نظرات (3)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
آنه تکرار غریبانه ی تو چگونه گذشت؟؟
دوشنبه 20 دی 1395 ساعت 23:40
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی سخت
سلام
خیلی سخته
درک میکنم
یکشنبه 19 دی 1395 ساعت 21:24
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام کشیکا رو درک می کنین یا وضعیت احساسی رو؟
همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه
یکشنبه 19 دی 1395 ساعت 11:13
امتیاز: 0 0
پاسخ: