روزنوشت های یک پزشک طرحی

میدونم برات مهم نیست که اگه بود...

حدسم درست بود اینجا نیستی که نبودنتو حس کردم نمیدونم چرا دلم تنگه برات تویی که حتی بهم فکر نمیکنی ....دلم تنگ شده ولی دوس ندارم ببینمت که دیدنت ازارم میده.میدونی من یه بار با همه وجودم عاشق شدم تو 21سالگی ...عاشق کسی که اونم میگفت دوسم داره ِِمیدونی وقتی که رفت من شکستم میدونی چقدر طول کشید تکه تکه های قلبمو باز بچینم کنار هم ؟میدونی با هر تیکه صدهابار دستمو برید هزار ان بار روحمو خراش داد که تونستم بعد نزدیک3سال سر همش کنم.میدونی اصلا شبیه اون قلب خوشگله قبلی نشد یه عالمه ترک داشت تازه ها گوشه هاشم پریده بود یه چیز کج وکوله ازش دراوردم فقط برای اینکه بگم منم قلبی دارم که بگم خدایا ببین من3ساله زجر کشیدم و زجه زدم ولی تو نشنیدی که من هر ثانیه اون روزا مردم ولی تو نبودی بگم خدایا ببین من کم نمیارم من قلب دارم درسته مثل مال بقیه خوشگل نیست درسته به هرجاش دست میزنم یه زخم مهمون روحم میشه ولی من دارمش من تونستم سرهمش کنم.میدونی قلبم بعد سالها ابان یه سال پیش با دیدنت تو بخش داخلی جون گرفت انگار نمرده بود انگار حس داشت چیزی که منو ترسوند ...ترسیدم از این روزا میترسیدم نمیگم عاشقت شدم ولی نمیگم دوست نداشتم...میدونی اون حسی که تو قلب مرده من جوشید و خاموش شد قلبمو خسته تر از قبل کرد ...میدونی خیلی خستم خیلی...

نظرات (1)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
میدونی میفهممت... : (
پنج‌شنبه 30 دی 1395 ساعت 01:47
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اوهوم متاسفانه