روزنوشت های یک پزشک طرحی

خانواده گرامی4ساعت راه رو اومدن دنبالم .وقتی رسیدن من درمانگاه بودم اومدن اونجا منم کلید خونه رو دادم تا وقتی کارم تموم شه برن خونه...وقتی لز درمانگاه برگشتم دیدم مامان عزیزم ناهار درست کرده و دیگه بعد غذا راه افتادیم...الان هم که خونه ام و امشب هم خونه عمه دعوتیم...اوم دیگه اینکه رابطم با میم(دکتری که باهاش تازه یک ماه کمتره اشنا شدم)خوبه .رابطمون دوستیه چون اون برای تخصص هدفش رفتن از ایرانه ولی من نه...اوم مهندسه هم میگه دوستم داره ولی خب من الان نمیتونم...اقای شلوغ ولی

نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.