روزنوشت های یک پزشک طرحی

دیشب گیلبرت بهم زنگ زد البته ویدئو کال .تمام مدتی که حرف میزدیم داشتم فکر میکردم یه روزی این ادم همه زندگی من بود یادم اومد وقتی عکسای جدیدشو برام میفرستاد از شدت هیجان و دوس داشتنش قلبم تند میزد.گاهی اینقدر دوسش داشتم که حس میکردم قلبم گنجایش اینهمه دوس داشتنو نداره.یادم اومد با رفتنش چقدر عوض شدم چقدر تغییر کردم.بعد دیشب وسط حرفامون میم زنگ زد بهونه اوردم و قطع کردم وبه میم زنگ زدم.اره این همون ادمی بود که من براش می مردم که 3سال زندگیم رفت الان ولی باز بغض میکنم نه بخاطر عشق به گیلبرت بخاطر خودم بخاطر همه روزهام بخاطر قلب ساده و عاشقم.دوس دارم همه دردهایی که کشیدمو فریاد بزنم...

نظرات (2)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.
سلام چه وبلاگ خوبی داری ساده و بی الایش ابجی زیاد نگران نباش درست میشه سخت نگیر میگذره همه چیز درست میشه خوشحال میشم به منم سر بزنی ، زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست همه ما ادما روزای سخت داریم مهمه اینه که خوشحال باشی و نزاری این غما اذیتت کنه موفق باشی یاعلی راستی به منم سر بزنیا منتظرم اینبار دیگه واقعا رفتم یاعلی
یکشنبه 27 فروردین 1396 ساعت 02:06
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حتما
دقیقاً یه وقتایی آدم دلش برای خودش تنگ میشه
شنبه 19 فروردین 1396 ساعت 12:06
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اره واقعا